وبلاگ "به نام خدا به یاد خدا برای خدا" نوشت:

اعتدال در خوردن و آشامیدن

معده اصل همه بیماری هاست. و پرهیز اصل همه رمان هاست و به هر بدنی آنچه به آن عادت داردف بدهید. طبیب مسیحی که متحیر از سخنان هارون شده بود، گفت: کتاب شما و پیامبر شما چیزی از طبابت برای جالینوس باقی نگذاشته است
دلنوشته مهدوی

اگر به جای مردم کوفه بودیم چه می کردیم؟

شهید احمد کاظمی میگوید: شهید حسین خرازی پیشم آمد و گفت: من در این عملیات شهید میشوم. گفتم: از کجا میدانی؟ مگر علم غیب داری؟ گفت: نه، ولی مطمئنم. چند عملیات قبل، یک خمپاره کنار من خورد. به آسمان رفتم. فرشته ای دیدم که اسم های شهدا را مینویسد.
کانال تلگرامی "کلاغ بیسواد" نوشت:

حکایت ماست و خیار ناصر الدین شاهی

ناصر الدین شاه بعد از اینکه یک شکم سیر ماست و خیار تناول کردند، فرمان به یک کاسهِ اضافه داد و در حالی‌ که ترید می فرمودند برگشت و به امیرکبیر گفت: « پدر سوخته ها ، رعایای ما چه غذاها می خورند و ما بی‌ خبر بودیم ! هر کس نارضایتی کرد و کفرانِ نعمت، به چوب و فلک ببندینش
وبلاگ "دست نوشته های یک عاقد" نوشت:

دست نوشته های یک عاقد

دختری که سه سال قبل پیش از عقد اصرا کردم ازواجش سرانجامی ندارد دیروز طلاق گرفت %%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
سایت "نور فشان" نوشت:

زنده زنده سوخت ...

خدایا! الان پاهام داره می سوزه! می خوام اون ور ثابت قدمم کنی! خدایا! الان سینه ام داره می سوزه! این سوزش به سوزش سینه ی حضرت زهرا نمی رسه! خدایا! الان دست هام سوخت! می خوام تو اون دنیا دست هام رو طرف تو دراز کنم! نمی خوام دست هام گناه کار باشه! خدایا! صورتم داره می سوزه!
وبلاگ "واقعیت سوسک زده" نوشت:

بوی تند پوست گردو

تمشک های کنار جاده دارند نفسهای آخرشان را می کشند اما خوب که بگردی لابلای برگها هنوز هستند تمشکهای سرخ و سیاهی که از دست بچه ها در امان مانده اند جاهایی که لابد دستشان نمی رسیده و تو میتوانی مزه ملس شان را زیر دندانهایت احساس کنی
سایت "ایسنا" نوشت:

حکایت این پرچم سبز

چند روزی بود که حال و هوای شهر عوض شده بود، بوی عطر و گلاب رضوی همه جا را پر کرده بود، یک پرچم سبز، یک نشانه بود و همه دل‌ها را به آن سمت سوق می‌داد.
وبلاگ "واقعیت سوسک زده" نوشت:

از روبرو به مرگ نگاه کن ...

مرگ را با همه ترس و گنگی و هیبتش دوست دارم چون میدانم چه خوب باشی و چه بد به گفته ی خود عزیزش ، در آن لحظه می بینیش امام علی را، با همه بدی ام باز می خواهمش ، انس حقیقی ، قرار دائمی که انا لله و انا الیه راجعون ...
کانال تلگرامی "تبیان رسانه ی زندگی" نوشت:

داستان/ شلوار سفید دوست داشتنی

یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد و من بی خیال پی اش را نگرفتم
وبلاگ "هیأت مجازی کتاب" نوشت:

بازمانده روز

خاطرات سفر شش روزه یک "پیشخدمت" انگلیسی - و البته انگلیسی مآب - است که نویسنده در خلال بیان خاطره های او به بررسی تاریخ می پردازد و از اتفاقات جنگ جهانی و نقش آمریکا و کشورهای اروپایی حرف می زند.
وبلاگ "بچه زرنگ" نوشت:

باز هم ماچ و موچ

باز هم خداحافظی! من احتمال میدم بند نافم رو با رمز "خداحافظ" و دقیقا در لحظه ی ماچ و موچ و گریه و زاریِ خداحافظی بریدند! باور کنید. من تو قنداق بودم که از فک و فامیل خداحافظی کردیم و رفتیم قم با همون ماچ و موچ و گریه و زاری!
ایستاگرام "قطعه 26" نوشت:

داستان/ پیرمرد و مادر

هنوز یکی از شرت‌هایم «مامان‌دوز» است و واقعا هم کار مادرم که عجب زنی بود! ببینم! تو مادر داری، روغن‌نباتی؟! کاش جای این عصا، دستم در دست مادرم بود! تو اصلا نمی‌فهمی من دارم چه می‌گویم! من خود خود موزه‌ام! و به ولای علی، روزه‌ام!
وبلاگ "انعکاس" نوشت:

ماه شاهزادگی

قصه ما ادمهاست،آدمهایی که مرغ باغ ملکوت بودیم و به این خاکدان دنیا آورده شدیم و با وسوسه شیطان ،به گدایی این دنیا افتادیم دلمان خوش شد ،به دست دراز کردن پیش دنیا و گداییِ پست و مقام و شهوت و شهرت و ماشین و خانه .... شیطان وسوسه کرد و ما را به کارهای وا داشت که هرگز در شان یک شاهزاده نبود
کانال تلگرامی "تبیان رسانه ی زندگی" نوشت:

داستان جریح عابد

دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد و گفت: از فلان قبیله، فلان چوپان پدرم است. جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند.
کانال تلگرامی "صرفاً جهت اطلاع" نوشت:

جرج جرداق و یک داستان واقعی

ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﺵ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﺪ ۲۰۰ ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﺪ. ﺍﻣﺎ ﻣﺎ شیعیان ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ ؟؟ ﯾﮑﺒﺎﺭ ؟؟ ﯾﮏ ﺧﻄﺒﻪ ؟؟ ﺁﯾﺎ ﻣﻮﻻﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ خوب می شناسیم ؟؟