شناسه خبر: 25088   
تاریخ انتشار: 1396/05/09 12:59
وبلاگ "پسر یک مزرعه دار" نوشت:
پسر یک مزرعه دار
پسر یک مزرعه دار
تمام گردوها جمع شده بودند. محصول خوبی داشت این درخت جوان گردو. ۶ کیسه گردوی پوست نشده. از درخت گردوی قبلی که خیلی بزرگتر هم بود گردوی بیشتری داد. گردویش هم بادام‌تر بود. حاجی یکی یکی سر کیسه‌ها را با نخ بست.

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو وبلاگ "پسر یک مزرعه دار" نوشت:

 

حسین سوار بر تراکتور بسوی مزرعه حرکت کرد. روز اول «آغوز رُشی» بود. برداشت گردو شروع شده بود و باید طی چند روز تمام چندین درخت گردوی داخل مزرعه را به همراه دیگر اهالی مزرعه می‌چیدند. اون روز صبح، صبح اولین روز «آغوز رُشی» کمی دیر برای حسین شروع شده بود. حوالی ۹ صبح. وقتی رسید مزرعه، علی‌رضا و مهدی، به همراه پدر و عموی کوچکش را در حال چیدن گردو دید. آغوز رُشی.

علی‌رضا زیر درخت گردو مشغول جمع کردن گردو‌های ریخته شده بر روی زمین بود. گردوهایی که تمامشان از روی شاخه‌های پرشمار درخت گردو بر زمین ریخته شده بود. پدر و مهدی و عمو هم داشتند گردو جمع می‌کردند. اون درخت کارش تقریبأ به پایان رسیده بود چون جمع کردن گردو از زیر درخت مرحلهٔ آخر «آغوز رُشی» بود.

گردوها روی زمین زیر درخت‌ گردو فرش شده بودند. فرشی که ساعتی پیش بر هوا، روی شاخ‌های درخت‌ پهن شده بود، اکنون بر زمین، اهالی مزرعه مشغول جمع کردنش بودند. حاجی روی زمین زانو زده بود، برگ‌های سبز گردوی ریخته شده بر زمین را کنار می‌زد و گردو‌هایی که خودنمایی می‌کردند را جمع می‌کرد.

سطل‌ها یکی بعد از دیگری پر می‌شدند و داخل کیسه‌ خالی می‌شدند. و کیسه‌ها بودند که یکی بعد از دیگری پر می‌شدند. کیسه هایی پر از گردوی پوست نشده. گردوهای پوست نشده‌ای که باید به منزل مزرعه‌دار می‌رفتند و زیر دست زنان منزل پوست می‌شدند و دستانی که بعد از پوست شدن گردوها دیدن داشت. دستانی سیاه از پوست کندن گردو!

ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که آغوز رُشی و جمع‌آوری گردوهای آن درخت تمام شد. درخت گردوی بعدی مزرعه بی‌صبرانه در انتظار «آغوز رُش»ها بود.

پدر و عموی حسین سر کیسه‌های پر از گردوی آن درخت را گره زدند و پشت تراکتور انداختند. علی‌رضا و مهدی دقایقی پیش بسوی درخت بعدی رفته بودند. آنها باید زودتر کارشان را آغاز می‌کردند. نباید معطل می‌شدند. باید روی درخت گردو می‌رفتند و گردوها را با «روشا» بر زمین می‌ریختند.

عمو با تراکتور رفت بدامداری که چایی را حاضر کنه و حسین و پدرش رهسپار آغوز رُشی درخت بعدی شدند. درختی که علیرضا و مهدی دقایقی قبل بسویش رفته و کار را شروع کرده بودند.

حاجی «روشا» بر دوش و سطلی در دست در پیش و حسین هم پشت سرش.

(روشا: چوب‌هایی باریک و بلند که برای تکاندن شاخ و برگ‌های درخت گردو و چیدن گردو استفاده می‌شود.)

درخت گردوی بعدی مزرعه در «الوندی زمین» قرار داشت وسط باغ هو. حدود بیست و خرده‌ای سال عمر داشت ، چیزی در حدود سن حسین، و این سن برای یک درخت گردو عمر کمی بود. درخت گردو هنوز خیلی جوان بود. درخت‌های گردو عمر زیادی می‌کردند و ده‌ها سال هم می‌توان از آنها محصول گرفت. سر تا پا فایده است این درخت خوب.

علی‌رضا و مهدی روی شاخه‌های درخت گردو بودند. داشتند با روشا «آغوز رشی» می‌کردند. حسین هم روشایی برداشت و بسم الهی گفت و از درخت رفت بالا.

علی‌‌رضا با مهارت تمام بر روی شاخهٔ نازکی ایستاده بود و با روشا بر شاخه‌های گردو می‌کوبید. گردوها، به همراه برگ‌های گردو بود که بر زمین می‌ریختند. «آغوز رشی» بر بالای درخت گردو مهارت زیادی لازم داشت. بقول حاجی آدم باید «دار باز» باشه.

مهدی بر شاخه‌ای دیگر ایستاده و مشغول آغوز رُشی بود. کمی بالاتر از علی‌رضا. کفشی بر پایش نبود. می‌گفت بدون کفش احتمال سر خوردن آدم کمتره. 

روشای بلند را با مهارت به عقب می‌برد و بعد محکم بر سر شاخه‌ها می‌کوبید. گردویی را یارای مقاومت در برابر ضربه‌های آقا مهدی نبود. یلی بود بر درختان گردو این آقا مهدی. یلی که بجای گرز، روشا داشت! :-)

علی رضا از این سوی، مهدی از آن سوی و حسین از سویی دیگر بر بالای درخت گردوی الوندی‌زمین مشغول آغوز رُشی بودند. فرشی از گردو بر زمین و زیر دخت پهن شده بود. فرشی سبز رنگ از برگ و گردو.

آقا مهدی با مهارت تمام از این شاخه به آن شاخه می‌رفت و گردو‌ها را با روشا بر زمین می‌ریخت. بعضی از گردوها بر سرشاخه‌های دوردست درخت قرار داشتند و آنجا جا خوش کرده بودند. حتی با روشاهای بلند هم دسترسی بهشان سخت بود ولی آقا مهدی همچون بند بازی ماهر و یا بالرینی بر صحنهٔ نمایش، شاخه‌های نازک درخت گردو را مقهور توانایی خودش می‌کرد و نمی‌گذاشت هیچ گردویی بر روی شاخهٔ درخت بماند.

کم کم تمام گردوها بر زمین ریخته شدند. مرحلهٔ اول آغوز رُشی تمام شده بود و اکنون نوبت مرحلهٔ بعدی بود. جمع کردن گردوها از روی زمین، زیر درخت.

آغوز رش‌ها یکی یکی از درخت پایین آمدند. باید هر چه زودتر گردوها را جمع می‌کردند. دل حسین کمی ضعف رفت. وقت چایی بود گویا. ولی اول باید گردوها را جمع می‌کردند و بعد چایی.

حاجی از آن پایین، زیر درخت داشت با روشا گردوهای شاخه‌های پایین را بر زمین می‌ریخت. گردوهایی که اینک بر زیر درخت گردو فرش شده بودند. یک فرش سبز رنگ زیبا.

بعد از اینکه مهدی و علی‌رضا و حسین از درخت پایین اومدند، حاجی به مهدی چند تا گردویی را نشان داد که هنوز بر شاخه‌های درخت جا خوش کرده بودند. گردوهایی که از چشمان تیزبین آقا مهدی پنهان شده و روشا به آنها نرسیده بود.

آقا مهدی گردویی از زمین برداشت و با تکه سنگی آن را شکست. گردوهای بادامی بودند گردوهای این درخت جوان!

در همین حال عمو از دامداری با موبایل حسین تماس گرفت. گویا چای حاضر شده بود و عمو از آنها خواست جمع آوری گردو های آن درخت را موکول کنند به بعد از خودن چای.

حاجی همانجا ماند. چاییش را همیشه روی کومه کنار مزرعهٔ ذرت می‌خورد. اما حسن و مهدی و علی‌رضا برگشتند دامداری برای خوردن چای. با تراکتور بسوی دامداری حرکت کردند. تنها چند دقیقه تا آنجا راه بود. باید مزعه را طی می‌کردند برای رسیدن به دامداری.

از کنار باغ کیوی گذشتند و در کنار همان باغ بود که چشم مهدی خورد به خوشه‌های انگور روی درخت تی‌دار. خوردن چند خوشه انگور همراه چای فکر بدی نبود. اینطور بود که تراکتور را زیر درخت تی‌داری بردند که خوشه های انگور ازش آویزان شده بود. چیدن چنین انگورهایی از روی تراکتور ساده‌ترین کار بود.

به دامداری که رسیدند چای حاضر بود. آقا مهدی رفت و انگورها را توی یک جعبه ریخت و سر چاه شست.

عمو چایی را حاضر کرده و سفره هم پهن بود. چند تا پیاله چای داغ و چند تا خوشه انگور و نان و گردوی تازه کافی بود که تا غروب بشه گردو چید.

بعد از خوردن چای، به حسین ماموریت داده شد که بعد از ریختن کاه برای گاوها تریلی کوچک را به تراکتور وصل کند و بیاردش الوندی‌ زمین. مهدی و علیرضا رفتند و حسین هم رفت برای انجام ماموریتش.

حسین خیلی زود ماموریتش را انجام داد و برگشت الوندی زمین تا باقی گردوها را جمع کنند. آن درخت گردو آخرین درخت گردوی مزرعه نبود هنوز درخت‌های گردوی دیگری مانده بود برای آغوز رُشی. پس باید زودتر گردوها را جمع می‌کردند.

یکی از شاخه‌های درخت گردو نیمه شکسته بود. حاجی با تبر آن شاخ را قطع کرد و سرشاخه‌های آن شاخه شکسته را قطع.

آفتاب تقریبأ به بالای سر آنها رسیده بود. حاجی با روشا باقیمانده گردو ها را همکه تک و توک گوشهٔ شاخه‌ای خودنمایی می‌کردند می‌ریخت پایین.

خب، کار جمع کردن گردوها بایست هر چه زودتر شروع می‌شد. همگی شروع کردند به جمع کردن گردوهای فرش شده بر روی زمین. یکی یک گردوها را جمع می کردند و می‌ریختنشون توی سطل و سپس هم کیسه.

در همین حال حمید هم به جمع اونها ملحق شد. برای گاوها خوراک آورده بود.

چشمان مهدی خورد به دو تا گردو روی شاخه بالای سرش. نتونست ازشون بگذره. روشا را برداشت و سعی کرد از همون پایین درخت بندازده‌شون پایین. اما هر کاری کرد دستش و  روشا به انها نرسید.

حاجی روشا را از دست مهدی گرفت و رفت روی یک از درخت‌های هلوی زیر درخت گردو. با چند ضربه گردوها افتادند پایین.

جمع کردن گردو همانطور ادامه داشت. دست‌ها بود که بر روی زمین به جستجوی گردوها برگ‌ها را کنا می‌زد و گدو بود که روی گردو داخل سبد، سطل و کیسه تلنبار می‌شد.

حسین همین‌طور که داشت گردوها را از روی زمین جمع می‌کرد چشمانش خورد به یک بال پروانه. یک بال رنگارنگ پروانه. از پروانه اثری نبود. بال رنگارنگ بود و صاحب بال نبود!

گویا جمع‌آوری گردوها به پایان رسیده بود. بله؛ تمام گردوها جمع شده بودند. محصول خوبی داشت این درخت جوان گردو. ۶ کیسه گردوی پوست نشده. از درخت گردوی قبلی که خیلی بزرگتر هم بود گردوی بیشتری داد. گردویش هم بادام‌تر بود.

حاجی یکی یکی سر کیسه‌ها را با نخ بست.

کیسه‌ها را انداختند پشت تریلی تراکتور.

ماموریت جدیدی به حسین محول شد. باید کیسه‌های پر از گردوی پوست نشده را می‌برد منزل تحویل زن‌ها می‌داد. خیلی زود هم باید بر می‌گشت. درخت‌های گردوی دیگر بی‌صبرانه منتظر سبک‌ شدن بودند.

حسین سوار بر تراکتور بسوی منزل براه افتاد. در حالی که محصول زحمات اهالی مزرعه داخل تریلی تراکتور جا خوش کرده و پوست گردوها که باید در منزل با سرپنجه‌های ظریف اهالی منزل پوست می‌شدند!

و این گزارشی بود از یک مزرعه. روزی از روزهای خوب یک مزرعه. روزی از یکی از ۳۶۵ روز کار و تلاش اهالی یک مزرعه. و این داستان همچنان ادامه دارد...

 

 

انتهای پیام/

 

تلگرام حرف تو
کلیدواژه
captcha