شناسه خبر: 25046   
تاریخ انتشار: 1396/05/05 14:30
وبلاگ "واقعیت سوسک زده" نوشت:
از روبرو به مرگ نگاه کن ...
از روبرو به مرگ نگاه کن ...
مرگ را با همه ترس و گنگی و هیبتش دوست دارم چون میدانم چه خوب باشی و چه بد به گفته ی خود عزیزش ، در آن لحظه می بینیش امام علی را، با همه بدی ام باز می خواهمش ، انس حقیقی ، قرار دائمی که انا لله و انا الیه راجعون ...

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو وبلاگ "واقعیت سوسک زده" نوشت:

بسم الله 

حسی قوی و ناگهانی و عجیب مرا بطرف قبرستان می کشاند ، قبرستان توی خواب هم همین جایی بود که الان هست ، در انتهای خیابانی که می پیچد پای کوه و بعد قبر و قبر و قبر . منتها در خوابم دورتر بود و رفتنش انگار سخت تر . فضا یک جوری سنگین و ساکت و هولناک بود ، آبستن هولی بزرگتر انگار که قرار بود در گورستان با آن مواجه بشوم . اصولا مثل خیلی از آدم های دیگر وقتی ناراحتم خواب بد می بینم ، یادم نمی آید ولی انگار خودم هم می دانستم چون ناراحتم دارم این خواب را می بینم. راه افتادم طرف قبرستان ، نمی ترسیدم برعکس شدید مشتاق و مصر بودم برای رفتن . از کوچه های عجیبی رد شدم که برایم تازه بودند با افرادی که نمی دیدم ولی می دانستم آنها هم از حسی عجیب به من و به همه چیز داخل خانه هایشان هستند .

 

 به راهم ادامه دادم رسیدم جایی که آدمهایش سر و بدنشان همه گلی بود ، به نشانه ی بدبختی ، قیافه هایشان عین آدم هایی بود که سالهاست در این بدبختی نفرین شده نالانند ، از میانشان رد می شدم و روی سرشان کاه می ریختم و آنها رها می شدند ! 

 

صحنه ی عجیبی بود ولی من فقط می خواستم به قبرستان برسم ، گذشتم و بعد سرزمینی بود یخ زده ، برف آمده بود . مامان می گوید برف در خواب غم است و من می دانستم چرا غمگینم ، من فقط می خواستم بروم قبرستان ،نرسیدم ، مسیر خوابم از اینجا بالکل عوض شد در حالیکه میدانستم به قبرستان نرسیده ام و چیزی را که باید ندیده ام .

 

خوابهای من چه خوب و چه بد همه ناتمامند، گاهی دلم می خواهد در خواب هایم بمانم و هرگز بیدار نشوم ، راز قبرستان اذیتم می کند و این یعنی هر چه زودتر باید بروم واقعا آنجا شاید چیزی را که در خواب ندیدم در بیداری ببینم. من آدم مرگ اندیشی هستم ، گاهی می ترسم از آن و گاهی نه درواقع بیشتر از قبر و کیفیتش می ترسم تا خود مرگ، بیشتر مشتاق دیدنم ، مشتاق آن حوادث عظیم و کوبنده ، مشتاق حقیقت وقتی عیان می شود و تو را طوری در بر می گیرد که پیرت می کند . از دنیا و قواعدش خسته ام ، از سوالهای بی جواب ، از اینکه چه بدانی و چه ندانی باز سرت می خورد به دیوار ، از سو تفاهمات دنیا خسته ام، از اینکه تلاش هایم حتی در مورد آدمهایی که دوستشان دارم نتیجه ی عکس می دهد . مرگ را با همه ترس و گنگی و هیبتش دوست دارم چون میدانم چه خوب باشی و چه بد به گفته ی خود عزیزش ، در آن لحظه می بینیش امام علی را ، گاهی برای همین لحظه ، برای همین دیدار دلم می خواهد بمیرم چون ارزشش را دارد ، ندارد ؟ 

 

لقا الله بعد این همه دوری ، این همه حیرانی ، این همه سختی ، با همه بدی ام باز می خواهمش ، انس حقیقی ، قرار دائمی که انا لله و انا الیه راجعون ...

خسته ام ، بسیار بسیار خسته ام ...

دل نوشته ای بود برای سبکی ےسنگینی قلبم ...

 

 

 

انتهای پیام/

تلگرام حرف تو
مسلم مدیر وبلاگ نماز 0 0

1396/05/05 16:38

سلام . مطلب جدید گذاشتم به اسم : ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم !! لطفا در سایت خود انتشار دهید .آدرس لینک مطلب : http://moslem6.blogfa.com/post/155
captcha