شناسه خبر: 23811   
تاریخ انتشار: 1395/11/25 15:30
وبلاگ "ازدواج من و روحانی محل" نوشت:
من چقدر دلتنگ شما بودمو نمی دونستم!
من چقدر دلتنگ شما بودمو نمی دونستم!
هیچ وقت اینقدر حس نکرده بودم واسه این صفحه اینقدر میشه دلتنگ شد واسه نوشتن ،واسه رفیقای مجازی واسه رفیقایی که مجازی نیستن !!

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو وبلاگ "ازدواج من و روحانی محل" نوشت:

 

هیچ وقت اینقدر حس نکرده بودم واسه این صفحه اینقدر میشه دلتنگ شد واسه نوشتن ،واسه رفیقای مجازی 

واسه رفیقایی که مجازی نیستن !! 

من دوباره شاغل شدم !!حس کردم دیگه بسه پا دراز کردن و استراحت !! 

شدم همکار آقاجان ... 

پرسنل جدید میخواستن .خوب من شرایطشو داشتم و یک ازمون ورودی هم داشت و مصاحبه و تاییدیه و ... 

امید نداشتم قبول شم و از طرفی دوست داشتم خودمو محک بزنم توی یه محیط جدید . 

آقاجان سپرده بود که یک درصد هم رو حساب آشنایی قبولش نکنید .. 

روزی که رفتم واسه مصاحبه برگشته بودم به چند سال پیشا که تو اداره میخواستم استخدام شم .. 

چقدر رقابت سختی بود و من چقدر ناباورانه قبول شدم و از خوشحالی برگه میان ترم دانشگامو خالی تحویل  

دادم ... 

یادش به خیر اون موقع 19 سال داشتم ...10 سال گذشته !!و چقدر عوض شده همه چی ...  

این بار من قوی تر رفتم واسه مصاحبه و چقدر اینبار مهم بود برام ببینم چقدر می تونم جلو برم ! 

خیلی سخت نشستمو خوندمو اطلاعات جمع کردم ،خوب اقا جان کمک میکرد و سعی میکرد بم بگه شایدم قبول 

نشی !! 

حس کردم تو  اون همه متقاضی باید حرفی برای گفتن داشته باشم ...یه سری ها ازمون رو جای دیگه  

میدادن و بعد میومدن غربت ...من و محدود کسایی تو غربت ازمون و مصاحبه میدادیم ... 

آزمون و که قبول شدم یه جایی با خودم گفتم من تلاشمو کردم ولی واقعا میخوام که کسی این میز و بگیره 

که کمک باشه و از پس این کار بر بیاد... 

همه چی خوب پیش رفت ...روزی که جواب ازمون و مصاحبه رو تو سایت میزدن به آقا جان گفتم نگاه کن و  فقط  

بگو اره یا نه !! 

آقا جان گفت آره !!گفتم خوب چی آره ؟!! 

میگه خودت گفتی بگو آره یا نه !! 

میگم خوب قبول شدم یا نه ؟میگه آره ... 

یعنی یه اشکی از من در آورد آخرش میگم اصلا نمیخوام بزار خودم نگاه کنم ...میگه خوب میگم آره !! 

و بعد میگه !هههه هههه آره قبول شدی ... 

اینگونه بود که شدیم همکار آقاجان !! 

روز اولی که با هم رفتیم سر کار کلا همون اول در ورودی با من خداحافظی کرد !!

و گفت ساعت فلان می بینمت !!! 

من دیگه تا آخر داستان و خوندم ...

باشه باشه سرکار فقط همکاریم !!

خیلی دلم براتون تنگ شده بود ... 

لیلی خواهری خیلی دوست دارم

 

👇👇👇
harfeto_ir@

 

انتهای پیام/

تلگرام حرف تو
captcha