شناسه خبر: 23494   
تاریخ انتشار: 1395/10/17 06:33
سایت وبلاگی "نوبت شما" نوشت:
رسم شهداء در پذیرش شنیده ها و نحوه قضاوت و صدور حکم
رسم شهداء در پذیرش شنیده ها و نحوه قضاوت و صدور حکم
ابراهیم در پایان صحبت ها گفت: ببین عزیز من، این حکم انفصال از خدمت شماست. آقای رئیس یکدفعه جا خورد. آب دهانش را فرو داد. بعد با تعجّب به ما نگاه کرد. ابراهیم لبخندی زد و نامه را پاره کرد. بعد گفت: دوست عزیز به حرف های من فکر کن. بعد خدا حافظی کردیم. سوار موتور شدیم و راه افتادیم.

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو باشگاه وبلاگ نویسان استان سمنان "نوبت شما" نوشت:

سوره نساء آیه ۵۸
 
“همانا خداوند به شما فرمان می دهد که امانت ها را به صاحبانش رد کنید ( واجبات را به خدا و حقوق مردم را به مردم ) ، و چون میان مردم داوری نمایید ( در مورد نزاع یا درباره اشخاص و حوادث ) عادلانه داوری کنید. حقّا که خداوند شما را به نیکو اندرزی موعظه می کند ، همانا خداوند همواره شنوا و بیناست.”

چند ماه از پیروزی انقلاب گذشت. یکی از دوستان به من ( مهدی فریدوند) گفت: بیا با ابراهیم(شهید ابراهیم هادی) بروید سازمان تربیت بدنی، آقای داودی (رئیس سازمان) با شما کار دارند! فردا صبح آدرس را گرفتیم و رفتیم سازمان. آقای داودی  که معلم دوران دبیرستان ابراهیم بود خیلی ما را تحویل گرفت. به همراه چند نفر دیگر وارد سالن شدیم. ایشان برای ما صحبت کرد و گفت: شما که افرادی ورزشکار و انقلابی هستید، بیائید در سازمان و مسئولیّت قبول کنید و…

ایشان به من و ابراهیم گفت: مسئولیّت بازرسی سازمان را برای شما گذاشته ایم. ما هم پس از کمی صحبت قبول کردیم. از فردای آن روز کا رما شروع شد. هر جا که به مشکل برمی خوردیم با آقای داودی هماهنگ می کردیم.

فراموش نمی کنم، صبح یک روز ابراهیم وارد دفتر بازرسی شد و سوال کرد: چیکار می کنی؟

گفتم: هیچی، دارم حکم انفصال از خدمت می زنم. پرسید: برای کی؟

ادامه دادم: گزارش رسیده رئیس یکی از فدراسیون ها با قیافه خیلی زننده به محل کار می یاد. برخوردهای خیلی نامناسب با کارمندها خصوصا خانم ها داره. حتی گفته اند مواضعی مخالف حرکت انقلاب داره. تازه همسرش هم حجاب نداره!

داشتم گزارش را می نوشتم. گفتم یک رونوشت هم برای شورای انقلاب می فرستیم. ابراهیم پرسید: می تونم گزارش را ببینم؟

گفتم: بیا این گزارش، این هم حکم انفصال از خدمت!

گزارش را با دقّت نگاه کرد. بعد پرسید: خودت با این آقا صحبت کردی؟

جواب داد: نه، لازم نیست، همه می دونند چه جور آدمیه!

جواب داد: نشد دیگه، مگه نشنیدی، انسان دروغگو، هرچه که می شنود تأئید می کند!

گفتم: آخه بچه های همان فدراسیون خبردادند …. پرید تو حرفم و گفت: آدرس منزل این آقارو داری؟ گفتم بله هست.

ابراهیم ادامه داد: بیا امروز عصر بریم خونه اش، ببینیم این آقا کیه، حرفش چیه!

من هم بعد چند لحظه سکوت گفتم: باشه.

عصر بعد از اتمام کار آدرس را برداشتم و با موتور رفتیم.

آدرس او بالاتر از پل سیّد خندان بود. داخل کوچه ها دنبال منزلش می گشتیم. همان موقع آن آقا از راه رسید. از روی عکسی که به گزارش چسبیده بود اور ا شناختم.

اتومبیل بنز جلوی خانه ای ایستاد. خانمی تقریبا بی حجاب بود پیاده شد و در را باز کرد. بعد همان شخص با ماشین وارد شد.

گفتم: دیدی آقا ابرام! دیدی  بابا مشکل داره.

گفت: باید صحبت کنیم. بعد قضاوت کن.

موتور را بردم جلوی خانه و گذاشتم روی جک. ابراهیم زنگ خانه را زد. آقا که هنوز توی حیاط بود آمد جلوی در.

مردی درشت هیکل بود. ریش و سبیل تراشیده. با دیدن چهره ما دو نفر در آن محلّه خیلی تعجّب کرد. نگاهی به ما کرد و گفت بفرمائید.

با خودم گفتم: اگر من جای ابراهیم بودم حسابی حالش را می گرفتم.امّا ابراهیم با آرامش همیشگی، در حالی که لبخند می زد سلام کرد و گفت ابراهیم هادی هستم و چند تا سوال داشتم، برای همین مزاحم شما شدم.

آن آقا گفت: اسم شما خیلی آشناست! همین چند روزه شنیدم، فکر کنم تو سازمان بود. بازرسی سازمان، درسته؟

ابراهیم خندید و گفت: بله.

بنده خدا خیلی دست پاچه شد. مرتب اصرار می کرد بفرمائید داخل. ابراهیم گفت: خیلی ممنون. فقط چند دقیقه با شما کار داریم و مرخص می شویم.

ابراهیم شروع به صحبت کرد. حدود یک ساعت مشغول بود. امّا گذشت زمان را اصلا حس نمی کردیم.

ابراهیم از همه چیز برایش گفت، از هر موردی برایش مثال زد. می گفت: ببین دوست عزیز، همسر شما برای خود شماست، نه برای نمایش دادن جلوی دیگران! می دانی چقدر از جوانان مردم با دیدن همسر بی حجاب شما به گناه می افتند! یا این که وقتی شما مسئول کارمندها در اداره هستی نباید حرف های زشت یا شوخی های نامربوط، آن هم با کارمند زن داشته باشید. شما قبلا توی رشته خودت قهرمان بودی، اما قهرمان واقعی کسی هست که جلوی کار غلط رو بگیره.

بعد هم از انقلاب گفت. از خون شهداء، از امام از دشمنان مملکت. آن آقا هم این حرف ها را تأئید می کرد.

ابراهیم در پایان صحبت ها گفت: ببین عزیز من، این حکم انفصال از خدمت شماست.

آقای رئیس یکدفعه جا خورد. آب دهانش را فرو داد. بعد با تعجّب به ما نگاه کرد. ابراهیم لبخندی زد و نامه را پاره کرد. بعد گفت: دوست عزیز به حرف های من فکر کن. بعد خدا حافظی کردیم. سوار موتور شدیم و راه افتادیم.

از سرخیابان که ردّ شدیم نگاهی به عقب انداختم. آن آقا هنوز داخل خانه نرفته و به ما نگاه می کرد.

گفتم: آقا ابرام، خیلی قشنگ حرف زدی، روی من هم تأثیر داشت.

خندید و گفت: ای بابا ما چیکاره ایم. فقط خدا. همه این ها را خدا به زبانم انداخت. ان شاء الله که تأثیر داشته باشد.

بعد ادامه داد: مطمئن باش چیزی مثل برخورد خوب روی آدم ها تأثیر ندارد. مگر نخوانده ای، خدا در قرآن به پیامبرش می فرماید: اگر اخلاقت تند( خشن) بود، همه از اطرافت می رفتند. پس لااقل باید این رفتار را یاد بگیریم.

یکی دو ماه بعد از همان فدراسیون گزارش جدید رسید، جناب رئیس بسیار تغیر کرده! اخلاق و رفتارش در اداره خیلی عوض شده. حتی خانم این آقا با حجاب به محل کار مراجعه می کند.

ابراهیم را دیدم و گزارش را به دستش دادم. منتظر عکس العمل او بودم. بعد از خواندن گزارش گفت: خدا را شکر، بعد هم بحث را عوض کرد.

اما من هیچ شکّی نداشتم که اخلاص ابراهیم تأثیر خودش را گذاشته بود. کلام خالصانه او آقای رئیس فدراسیون را متحوّل کرد.

نقل از کتاب سلام بر ابراهیم، زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی، صص۵۸ الی ۶۱، نشر شهید ابراهیم هادی، چاپ هشتاد و دوم

 

 

 

انتهای پیام/

 

captcha