شناسه خبر: 23405   
تاریخ انتشار: 1395/10/06 23:33
وبلاگ "هر حرفی از هر دری" نوشت:
نماز در جاده (داستانک)
نماز در جاده (داستانک)
خورشید در حال جمع کردن بساط کسب وکارش بود که به شهر حاجی آباد استان هرمزگان رسیدیم. از صبح زود پشت فرمان نشسته بودم و فرمان بیچاره راچنان محکم بغل گرفته بودم که دستانم خیس عرق شده بودند.هراز گاهی که دست نوازش به سردنده ماشین می کشیدم ، فرمان ماشین از روی حسادت به لرزش می افتاد ، فوراَ فرمان را بغل می کردم تا خیالش راحت شود.

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو  حرف لر  به نقل از وبلاگ هر حرفی از هر دری نوشت:

  خدایا از تو ممنونم که مرا یاری می کنی تا نفس های زندگی را با گرمای وجود تو حس کنم .

خورشید در حال جمع کردن بساط کسب وکارش بود که به شهر حاجی آباد استان هرمزگان رسیدیم. از  صبح زود پشت فرمان نشسته بودم و فرمان بیچاره راچنان محکم بغل گرفته بودم که دستانم خیس عرق شده بودند.هراز گاهی که دست نوازش به سردنده ماشین می کشیدم ، فرمان  ماشین از روی حسادت به لرزش می افتاد ، فوراَ فرمان را بغل می کردم تا خیالش راحت شود.


همراهانم که بسان عقابی تیز بین ولی خسته خط و خالهای سفید جاده های خرم آباد – بندر عباس را بارها دیده بودند دیگر رغبتی به شکارحرکات مارپیچی جاده  نداشتند و در لابلای صندلی ها ماشین بدنبال جای نرمی می گشتند تا خستگی جاده را از تنشان بیرون نمایند.


در ورودی شهر حاجی آباد پدال گازرابیشتر گرفتم تا بلکه با کمک مقدارروشنی باقیمانده از هوا کمر گردنه هاو پیچ و خم های جاده حاجی آباد- بندر عباس را بشکنم. در این حین یک لحظه چشمم به گلدسته های امامزادگان سید محمد(نواده امام موسی بن جعفر علیه السلام) وسید امیر نظام الدین(از فرزندان امام محمد باقر علیه السلام)گره خورد و فکراستراحتی مختصر وخواندن نماز مغرب و عشاء به  ذهنم خطور  کرد تا من به خودم بیایم وتصمیم حسابگرانه  بگیرم فرمان ماشین زودتر از من کار خودش را کرد و مرا به سمت بقعه ی امامزادگان ودر کنارمغازه ایی که حلقه لاستیکهای کهنه را روی هم قرار داده بود(آپاراچی) هدایت کرد.


تا شروع تلاوت قرآن و اذان کمی وقت مانده بود، به اتفاق اهل منزل سرو صورت خود را با آب وضو طهارت بخشیدیم .جوان خوش سیمایی که روی صندلی چوبی مغازه آپاراچی نشسته بود مودبانه گفت:"آقا متاسفانه لاستیک های جلویی ماشینتان وضعیت خوبی ندارند و باید تعویض شوند"


با کمی نگرانی گفتم" انشاءالله به بندر عباس برسم یک جفت نو می خرم."


ولی آن جوان که انگار فرشته نجات شده بود ادامه دادند:" به نظرمن اگرلاستیک های جلویی ماشین را با لاستیک های عقبی جابجا کنید بهتر می شوند."


 دیدم پیشنهاد خوبی است و در زمان کوتاهی هم  انجام میشه ، بهش گفتم :" تا من میرم زیارت امامزادگان ونماز می خوانم  شما زحمتش را قبول کنید ممنون می شوم."
در ادامه سفر عقربه های کیلومتر شمارماشینم  را با دقیقه های ساعت طوری فیکس کرده بودم که هیچ یک از هم جلو نزند (هر دقیقه یک کیلومتر).تا نزدیکی های گردنه های پر ارتفاع مشرف به گلو گاههای بندر عباس همه چیز خوب پیش می رفت که نرسیده به یک پیچ خطرناک یکدفعه یکی از لاستیکهای عقب ماشین ترکید و ماشین تعادلش را از دست داد وبدون کنترل راننده به راست و چپ جاده کشیده می شد تنها کاری که در آن لحظات می توانستم انجام دهم ، این بود که فرمان را بمحکم گیرم تا از گیجی در بیاید.


 خلاصه پس از چند ین کش و قوس بالطف خداوند رحمان توانستم ، ماشین را در دردهنه دره ایی عمیق که دهان باز کرده بود تا من و اهل خانواده ام را ببلعد متوقف کنم.


وقتی پیاده شدم بیدرنگ یاد آن دعایی افتادم که در امامزادگان  حاجی آباد بعداز نماز ازخداوند  مهربان خواسته بودم.


((بارالها این نمازی که در این بارگاه  می خوانم آخرین توفیق شکر گزاری از تو نباشد.)

 

(نوشته آقای مجید جافری از خرم آباد لرستان) 

 

 

انتهای پیام/

تلگرام حرف تو
captcha