شناسه خبر: 23228   
تاریخ انتشار: 1395/09/17 06:54
سایت وبلاگی "همدان نیوز" نوشت:
داستان بسیار زیبای "دختر صیاد"
داستان بسیار زیبای "دختر صیاد"

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو ؛ همدان نیوز به نقل از ابن تیهان نوشت:

مرد صیادی سه دختر داشت و هر روز یکی از آنها رو با خودش به کنار رودخانه می برد تا در صید بهش کمک کنند و شب هنگام با سبدی پر از ماهی برمی گشت.

در حالی که در یکی از روزها صیاد با دخترانش غذا می خورد، بهشون گفت: ماهی تنها زمانی در تور صیاد می افت که از ذکر خدا غافل بشه!

یکی از دختران گفت: آیا بجز انسان کسی به ذکر و تسبیح خداوند می پردازه؟

صیاد: همانا همه مخلوقات خداوند به ذکر خداوند می پردازند ، و به این امر ایمان دارند که او خالق آنهاست.

دختر از حرف پدرش تعجب کرد و گفت: ولی ما صدای تسبیح اونا رو نمی شنویم؟!

پدر تبسمی کرد و گفت: هر کدام از مخلوقات خداوند زبانی دارند که بوسیله آن بتونند با هم جنسشون ارتباط برقرار کنند و با همان نیز به ذکر خداوند میپردازند.

و خداوند بر همه چیز قادر و تواناست.

فردا هنگامی که نوبت لیلی شد تا با پدرش به رودخانه بره ، تصمیم گرفت کار خاصی انجام بده

پدر به کنار رودخانه رسید، و شروع به صید کرد، در حالیکه دعا میکرد خداوند به اونها روزی بده و هر بار ماهی بزرگی میگرفت دختر کوچکش لیلی ماهی رو به آب بر میگردوند!!

نزدیک غروب بود ، و پدرش قصد بازگشت به خونه رو داشت . به سبد نگاهی کرد و دید خالیه ! در حالیکه بشدت تعجب کرده بود گفت :
ماهی ها کجاست - لیلی - چیکارشون کردی؟

لیلى: اونارو به رودخونه برگردوندم.

پدر : چطور اینکارو کردی ، تو که دیدی چقدر برای بدست آوردنشون زحمت کشیدیم!؟

لیلى: پدر دیروز شنیدم که میگفتی: "ماهی تنها زمانی در تور صیاد میوفته که از ذکر خدا غافل بشه!"

منم دوست نداشتم چیزی که خدا رو ذکر نمیکنه وارد خانه مان بشه

صیاد در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : آری دخترم تو راست میگی.

و با سبد خالی به منزل برگشت!!؟

در اون روز امیر شهر در حال بازرسی احوال مردم بود ، زمانیکه به در خانه صیاد رسید احساس تشنگی کرد ، درب منزل رو زد ، و ازشون خواست قدری آب بهش بدهند...

خواهر لیلی آب رو به امیر داد، امیر از آب نوشید، خدا رو شکر کرد، سپس کیسه ای پر از سکه بهشون داد و گفت:

دخترم این هدیه ای از طرف من به شماست...

و امیر به راهش ادامه داد... خواهر لیلی در رو بست، و داشت از خوشحالی پرواز میکرد،

مادر گفت: خداوند نعمتی بهتر از ماهی ها به ما ارزانی داشت!

ولیکن لیلی گریه میکرد، و در این شادی با اونا همراه نشد. پس همگی تعجب کردند، پدرش گفت: چه چیزی باعث شده گریه کنی؟

لیلى: پدر جان این مخلوق خداوند انسان به ما نگاهی انداخت - در حالیکه از ما راضی بود - پس بدانچه او به ما عطا کرد خشنود و راضی گشتیم، حال بدین فکر کن اگر خالق این انسان به ما نظر کند در حالیکه از ما راضیست ...؟

پدر از صحبت دخترش بیش از دینارهای بدست آمده خوشحال شد و گفت:

بی شک حمد و ستایش از آن خداست که در منزل من شخصی را قرار داد تا ما را به یاد فضل و بزرگی او بیاندازد.

 

 

 

انتهای پیام/

تلگرام حرف تو
captcha