شناسه خبر: 22965   
تاریخ انتشار: 1395/08/15 21:46
وبلاگ «افسران جوان جنگ نرم» نوشت:
به یاد شهید ابراهیم هادی
به یاد شهید ابراهیم هادی
ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شما را شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو وبلاگ «افسران جوان جنگ نرم» نوشت:

 

      برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

در ارتفاعات انار بودیم. هوا کاملا روشن شده بود. امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست. مشغول تقسیم نیروها و جواب دادن به بیسیم بودم. یکدفعه یکی از بچه ها دوید و باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!

با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!

لحظاتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم. با خود فکر کردم حتما حمله خوب بچه ها و اجرای آتش باعث ترس عراقی ها و اسارت آنها شده. درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.

     


مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به ایم منطقه اعزام شدیم.

پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!!

چشمانم گرد شد. گفتم: هیچی؟!

جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الن تپه خالیه!

با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟!

گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!

فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟!

این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. با تعجب گفتم : موذن؟!

اشک در چشمانش حلقه زد. با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:

به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا...

     


دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد. دقایقی یعد ادامه داد:

برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالا خواهش میکنم بگو موذن زنده است یا نه؟!

هیچ حرفی نمی توانستم بزنم، بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است. باهم از سنگر خارج شدیم. رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند. نفر آخر به پای ابراهیم  افتاده بود و گریه میکرد. میگفت: من را ببخش، من شلیک کردم. بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم.

دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد. گردان کماندویی هم حمله کرد. اما چون ما آمادگی لازم را داشتیم بیشتر نیروهای آن از بین رفت و حمله آنها ناموفق بود. روزهای بعد با انجام عملیات محمد رسول الله در مریوان فشار ارتش عراق بر گیلانغرب کم شد.

------------------------------------------------------------------------------------------

خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند.  برای دیدن حقایق به زندگی قاصدک های خوش خبری مراجعه کنیم که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من وتو در این سوی جاده شدند.

 

     

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 جمع آوری مطالب و طراحی پوستر توسط : مدیر وبلاگ جنگ نرم  www.jnarm.blogfa.com

                               برای دانلود با کیفیت عالی اینجا کلیک کنید (دانلود کنید)

                                              

تلگرام حرف تو
عمار 0 1

1395/08/15 22:33

خیلی زیبا بود
زهرا حسنی 0 1

1395/08/15 22:33

خیای تاثبر گذار و زیبا بود
محمد رضا یوسفی 0 1

1395/08/15 22:34

طرح و پوستر بسیار خلاقانه و زیبایی بود
طاهره 0 1

1395/08/15 22:34

خداقوت
وبلاگ شهادت 0 1

1395/08/15 22:36

خداوند روح تمام شهدای بزرگوارمان را شاد و قرین رحمت کند ... دستتون درد نکند من تا حالا این داستان را نخوانده بود بخاطر پوستر و تیتیر تشویق شدم تا آخر بخونم خیلی زیبا بود دستتون درد نکند
سمانه غلامی 0 0

1395/08/15 22:36

خیلی زیبا بود
دانشجو 0 1

1395/08/15 22:37

فوق العاده بود
دانشجوی پزشکی 0 0

1395/08/17 10:16

من تا حالا این ماجرا را نخوانده بود .واقعا خیلی تاثیر گذار و جالب بود .دستتون درد نکند
ناشناس 0 0

1395/08/17 10:18

خیلی زیبا بود .خدا روح تمام شهدا را قرین رحمت کند واقها شهدای ما خیلی بزرگ بودند خیلی ... ولی ما ها بعد از شهدا چیکار کرده ایم ... شهدای ما وقتی یک خبرنگار زن می آمد برای مصاحبه از مصاحبه خوداری میکردند برای اینکه زن حجاب را رعایت کند ..ولی حالا رئیس جمهور ما با یک زن بی حجاب که ... به گفته گو می پردازد ... واقعا شهدا شرمنده ایم ..
captcha