شناسه خبر: 22458   
تاریخ انتشار: 1395/06/26 09:48
وبلاگ "بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد ایلام" نوشت:
اردوی جهادی، کارخانه انسان سازی است
اردوی جهادی، کارخانه انسان سازی است
این بار سلاحت نه اسلحه ی جنگی بلکه اسلحه های قوی تری به نام فکر و قلم و رفتار و…، اینجا قلب تپنده ی انسان دوستی و حقوق بشر دنیاست.

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو؛ایلام بلاگ،به نقل از وبلاگ بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد ایلام نوشت:

 اردوی جهادی کارخانه ی انسان سازی است که این بار سلاحت نه اسلحه ی جنگی بلکه اسلحه های قوی تری به نام فکر و قلم و رفتار و…، اینجا قلب تپنده ی انسان دوستی و حقوق بشر دنیاست.
 
این روزها اوج فعالیت های جهادگران در اردوهای جهادی است، هر کدام از بچه های جهادی به نوعی از حس و حال روزهای جهادش می گوید، “یزدان تولیده “جهادگر گروه شهید علی غیوری زاده حال و هوای خود و ده روزی را که در اردوهای جهادی سپری کرده است اینگونه بازگو می کند:
 
بالاخره قرار شد که بروم آنجا، قبل از حرکت ذهنیت عجیبی داشتم، احساس می کردم که چند ساعت آنجا ماندن هم برایم خیلی سخت است. به روستایی که قرار بود کارمان را شروع کنیم رسیدیم. همانطور که حدس می زدم هوا گرم گرم بود اما گرمای خنده ی بچه ها و شور و حلاوت و اشتیاق شان گرمای هوا را برایم به نسیمی پر از احساس تبدیل کرده بود. ما در کارگروه فرهنگی بودیم و بچه های دیگر در کار عمرانی مشغول خدمت بودند، من وارد یک جهاد شده بودم، اردوی جهادی….
20160902_112500
وقتی رسیدیم به یک حسینیه که مکانِ برگزاری کلاس ها و اسکان و … ما بود، بچه های روستا همه آمده بودند آنجا و سر و صدا بالا گرفته بود و هرکسی مشغول یک کاری. تمام فکرم این بود چگونه کارم رو شروع کنم و از کجا باید شروع کنم.
هوای گرم روستای مهر ملکشاهی طاقت انسان را سر می آورد اما اردو، اردوی جهادی بود و جهاد هم سخت است و هم شیرین، اینجا دیگر خبری از غذاهای لذیذ و کولر گازی و آبِ خنکِ دلنواز و هرآنچه که دنیایی است ، نبود. همه چیز بود اما ساده و این سادگی بود که انسان را به فکر فرو می برد و خودت را شرمنده خودت می کرد.
وقتی به بچه ها نگاه می کردم احساس می کردم تمام وجودم پر از گناه است و فقط دوست داشتم پای صحبت هایشان با دلهای پاکشان بنشینم و لذت ببرم.
یکی از بچه ها به من گفت: عمو تا کی اینجا می مانید؟!! این جمله شاید ساده باشد اما جوابش را شاید هرکسی نتواند بگوید. گفتم عموجان ما تا آخر پیش شماییم، گفت مگر می شود؟! یعنی بر نمی گردید؟! گفتم تا زمانی که شما ما را در خاطر داشته باشید با شماییم.
کمی فکر کرد و گفت اگر بزرگ شوم با شما دوست می شوم، هنوز کوچکم… گفتم : یعنی الان با من دوست نیستی؟! گفت: نه!! دوستی آدابی دارد و با لهجه زیبای کردی گفت: ” رفیق گیانِ ارا رفیقه دِی ” یعنی رفیق برای دوستش جون میده . این رو گفت و رفت.
وقتی این جمله رو گفت گریه ام گرفته بود و حال عجیبی داشتم، گفتم الحق که درست گفتی… عمری است که خودم را یار امام زمانم می نامم و دعای فرج می خوانم اما برای آن محبوبم چه کرده ام؟!!!
رفتم به بچه های عمرانی سری بزنم، خانه ای را داشتند تعمیر می کردند با خانواده ای که اصلا بضاعت مناسبی نداشتند، وقتی رفتم آنجا بچه ها سخت مشغول کار بودند اما شوخی ها و خنده های روی لبشان همان طور بود که شب در حسینیه دور هم چایی می خوردیم و شوخی می کردیم و می خندیدیم.
بله، اردوی جهادی بود و جهاد سخت است و شیرین. امروز در نقاط دور افتاده ی این کشور جوانانی هستند که در روستاها و مناطق گرم و سرد و بد آب و هوا و در جاهایی که بعضا از چشم مسئولان دور مانده اند  و فقط برای خدا بدون هیچ اجباری، کار می کنند.
این داستان، داستانِ نسل سومی های انقلاب هستند که نفسشان را رام کرده اند و صحنه را خالی نگذاشته اند. کجای دنیا یک عده دانشجو  و جوانی که در حال سپردن بهار عمرش است به روستایی می رود که حتی آب خوردنش هم دچار چالش است؟! مگر جوانی که عاشق خدای خود شده باشد و خدای بزرگ هم او را توفیق جهاد در این عرصه را به او داده است… بله، اینجا اردوی جهادی است جایی که تمام دلبستگی هایت در شهرت هستند و اینجا دغدغه ات خدمت به مردمان پاک دل است. اینجا همه چیز تنظیم می شود، توقعت، غرورت، هوای نفست و …
آنقدر حرف هست که بگویم اما قلمِ چون منی عاجز است از بیان آنچه که دیده ام و حس کرده ام با تمام وجود. من دیگر منِ سابق نیستم، من مجاهدی هستم که در کنار رزمندگانی بوده ام که از تمام زرق و برق و امکانات شهر خود گذشته اند و به جایی آمده اند که هر چیز ساده ای کلی سخت گیر می آید.
آب در اینجا قطع می شود اما هیچگاه شور بچه های جهادی را ندیده ام که قطع شود، اینجا گرم است اما بچه های جهادی همیشه خون سرد و لبخند برلب دارند، اینجا زمان دیر می گذرد اما قرب بچه های جهادی هر لحظه به خدا سریع تر می شود، اینجا غذا ساده است و گاه می رسد و گاه نمی رسد اما غذای روح بچه های جهادی همیشه سروقت با اذان هاست، اینجا جان را ایثار کردن همراه با عشق است، اینجا خط مقدم جهاد با نفس است.
وقتی به این لحظه که قرار است از کنار این بچه ها و مردم و تمام آنچه که اینجا به آنها عادت کرده ام بروم، فکر می کنم ، بغضی  سخت گلویم را می فشارد و با خود می گویم مگر این دنیا چه ارزشی دارد”  کلُّ مَنْ عَلیها فَان وَ یبقَی وَجْهُ رَبَّک ذوالجلالِ والاکرامِ “
من می خواهم رها باشم از تمام تعلقات، رها باشم از دنیا زدگی، من آزادی می خواهم و اینجا آزادم، بله ، آن دوست کوچکمان راست می گفت شرط رفاقت جان دادن است، ما عاشق و رفیق خدای خود هستیم و آمده ایم در اینجا جان بدهیم و جانِ دوباره بگیریم. بله اینجا جهادی است سخت است اما شیرین…

نویسنده: جهادگر بسیجی یزدان تولیده

 

captcha