شناسه خبر: 11684   
تاریخ انتشار: 1395/04/23 23:08
شبکه اشتراک لینک "تو بنویس" نوشت:
لحظه ای تفکر
لحظه ای تفکر
جوان بودیم می گفتند پیر بشی الان میگم یعنی چی پیر بشی ؟ پیری یعنی نیاز، پیری یعنی بیماری، پیری یعنی ناتوانی و بد بختی، پیری یعنی کم شدن احترام قبل ....

به گزارش باشگاه وبلاگ نویسان ایرانی حرف تو به نقل از شبکه اشتراک لینک توبنویس ؛ وبگاه رویای زیبای من :

دیروز برای نوبت دکتر مادرم طبق قولی که داده بودم برای ویزیت مادرم دکتر رفتیم . این دفعه خواستیم تفننّی با مترو برویم ... توی واگن خانمها من ومادرم بیشتر محو فروشندگی خانم های داخل واگن بودیم !

یکی گردن بند و زیور الات ودیگری لباس رو دیگری لباس ...

یکی دیگه هد فن و شارژر چند کاره ماشین... یا لوازم آرایش با تست !!!

خلاصه مشغول همین دیدن های گاهاً خنده دار و از در عین حال غمناک که همون فعالیت بعلت غم نان است بودیم ...

کل راه با خودم فکر میکردم مردم چقدر گرفتارند و بیچاره اند ...

این خانم هایی که از هر قشری توی واگن های خانمها و دیگر واگن ها درتلاش کسب رزق وروزی هستند ...

چقدر کارشان سخت است ....دخترکی کم سن شاید در حد سن دختر خودم تل سر می فروخت وجالب اینکه تبلیغ گونه تل را ونوع جمع کردن و شینیون مورا روی موهای بلندش مرور می کرد ... نه یکبار نه دوبار بلکه در مسیر شاید ده بار برای مسافران جدید حتی ....


تا به ایستگاه تجریش رسیدیم
بالاخره با اندکی پیاده روی به سوی پل رومی رفتیم مطب ..

.جو مطب خفه و نفس گیر بود ...حس می کردم توی جهنم هستم .. .تنفس برایم مشکل بود کتاب داستانی برده بودم ولی عینکم را دسته اش شکسته بود نبرده بودم خواندن و مطالعه در اون اتاق نیمه تاریک و های کلاس !!! بسیار مشکل می نمود ولی برای اینکه کمتر به مریض های ناجور این مطب خفه کننده توجه کنم ترجیح دادم با خوندن کلمات سایه دار دوتایی کتاب (چشمام کمی ضعیفه) ! خودم را سر گرم کنم


شانس اوردم داستان جذابی بود که منو از محیط مطب کشید بیرون ومحو خودش کرد گهگاهی که بلند میشد م چرخی می زدم توی مطب وراهروی ساختمان پزشکان ...مریض ها را می دیدم عجیب توی فکر رفته بودم

پیر مردی میگفت : جوان بودیم میگفتند پیر بشی الان میگم یعنی چی پیر بشی ؟ پیری یعنی نیاز پیری یعنی بیماری پیری یعنی ناتوانی وبد بختی پیری یعنی کم شدن احترام قبل ....

یه خانم دیگه میگفت : این پیر بشی نوعی نفرینه ... من کاری ندارم به درستی وغلط بودن حرفشان ولی اونها عقاید خود را که تجربه کرده بودند میگفتند

خانم پیری با واکر اومده بود بنده خدا الزایمر داشت ... خیلی قابل توجه بود برام بسیار هم درد اور من الزایمیری تا بحال ندیده بودم ثانیه ای یه بار حرف جدید میزد ... با عروس ونو ه اش دو دقیقه ای یه بار سلام روبوسی میکرد ...و بمن می گفت اینجا تویسر کانه؟ من مونده بودم عروسش می گفت : مادر شوهرم پنجاه ساله ساکن تهرانه و سالهاست تویسرکان را ندیده فقط اونجا وطن وزادگاهش وبوده است .... ....5 دقیقه یبار آب می خواست و از آبسردکن براش آب می آوردند و خیلی مُصراّنه به همه بیماران و همراهانشان تعارف میکرد ....

کم کم کفر همه را در آورد ...

با عروسشان صحبت می کردم گفتم خدا صبرتون بده چقدر مشکله!

میگفت : مادر شوهرم هرگز نمی خوابه ...نه شب نه روز حتی 5 دقیقه رگ خواب نداره ... نصف مغزش میگن از بین رفته ...فکر کنید تمام شبانه روز حرف میزنه ...

.با پیشنهاد همه بیمارن بی نوبت رفت پیش دکتر و ما هم خداییش راحت شدیم از پر حرفی اش ...

.خدایا امان خدایا سلامتی چقدر خوبه ... خدایی شکرت ...

در تمام مدت ِ اون اوقاتِ کسالت بار همش بخدا التماس میکردم که هرگز این روزگار را نبینم به عمرم نه برای عزیزانم نه برای خودم ....چقدر سخته ...

مونده بودم این خانم الزایمری را نگهداری کردن خدایی چقدر سخته و امثال او که در اونجا فراوان میدیدم ... ایا اونهایی که عزیزانشان را در خانه سالمندان می گذارند تا بحال دیو دوسر می دیدم .... ولی این ساعاتی که حدود 4 ساعت بود کمی دید منو نسبت به این دیو های دوسر عوض کرد ..

.کمی به بعضی هاشون کمی البته ! حق دادم ... توجه کنید نه به همه نه به اون نامردهاشون!

به اونهایی که راهی ندارند و ناچارند ...

عمر انسانها چگونه است !؟

آدمی با اون همه ابهت و غرور و توانایی ...چگونه به ناتوانی می رسد

تازه اینها سالمندان ناز پرورده و بعضا متمولی بودند که با پول میتوانستند هزینه مخارج کمر شکن ویزیت چنین پزشکان بالا شهری از ما بهترون و داروهای خارجی و نواز مغزی های راحت مطب را بدهند .. .برایشان خیالی نبود ... اینها همه پولدار بودند ....اکثرشون باز هم بخاطر مال ومنالشون دورشون پر همراه وبچه و جوان و فامیل بود ...

فکر می کردم بیچاره اون بیماران فقیری که آه ندارند با ناله سودا کنند و چیزی در بساط ندارند .. آیا اینقدر تحویل گرفته میشوند؟! ....

گاهی همراهانشون هر چند دقیقه بوسه ای میکردنشون .... ودستاشون را در دست میگرفتند ....

بازهم خوب بود ....بهر حال روز خسته کننده وملال آوری بود

 

تمام راه در برگشت به خونه ساکت و غرق در فکر بودم

...به تنهایی توی یکی از صندلی های واگن مترو خزیده بودم و فکر میکردم

...غمگین وخسته ودل پری داشتم ... بخونه که رسیدم یک کوه پر از خستگی ویک ذهن پر از موضوعات ملال اور داشتم ...وبیهوش شدم تا صبح ...

 

انتهای پیام/

تلگرام حرف تو
کلیدواژه
captcha